![]() |
![]() |
|
| به وبلاگ من خوش آمديد. اميدوارم از مطالبم خوشتون بياد. |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1391ساعت 14:0 توسط گندم |
|
|
یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــی در انتهای خود به قلب زمین می رســــــــــــــــد و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنــــگ یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــی را از بخشش شبانه ی عطر ستــــاره های کریــــــم سرشار می کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــا خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــرد یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ـــــــــت *ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــ* *ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ـــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــ* *ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــ* *ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــ* *ـــــــــــــــــــــ*ـــــــ* *ـــــــــــــــ* *ـــــ* * |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 11:19 توسط گندم |
|
|
شانه هایت ...
سر بروی شانه های مهربانت میگذارم عقده ی دل میگشایم گریه ی بی اختیارم از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 1:8 توسط گندم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391ساعت 16:19 توسط گندم |
|
|
پسر در حال دویدن…
زااااارت (صدای زمین خوردن) ![]() رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟ خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو! (شپلخخخخخ “صدای پس گردنی”) * * * * دختر در حال راه رفتن… |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1391ساعت 14:26 توسط گندم |
|
|
سلام به دوستای گلم ...
اگه بخوایم آهنگی رو به اشتراک بذاریم در فیس بوک باید چکار کنیم ... لطفا کمکم کنید ... مرسی ....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 8:39 توسط گندم |
|
|
یارو 10 کالری از خوردن یه رانی وارد بدنش میشه ، ولي حاضره 12 كالري بسوزنه اون دو تا تیکه میوه باقیمونده ته قوطی و در بیاره
هيچ کادوي زشت و به درد نخوري دور انداخته نميشود ! فقط از خانه اي به خانه ديگر و از شخصي به شخص ديگر منتقل ميشود !
من نميدونم اين مامانا که وسايل خودشون رو يه جايي ميزارن, بعد خودشونم يادشون ميره کجاس ... چه جوريه که تو پيدا کردن وسايلي که ما به اصطلاح تو 7 تا سوراخ موش قايم ميکنيم تبهر خاصي دارن
فقط يه ايراني ميتونه شامپو رو تو يه هفته تموم کنه و تهش رو با آب قاطي کنه و يک ماه بيشتر استفاده کنه
خدا نگذره از كساني كه شير حموم رو روي وضعيت دوش ميبندن و از حموم خارج ميشن!
عمه ي توماس اديسون مجددا در بيانيه اي به مردم شريف ايران اعلام کرد: توماس فقط برق را اختراع کرده است لطفا به خاطر قبضش ما را مورد عنايت قرار ندهيد !!!!! والاااااااا چه کاريه..
تا حالا دقت کردين سر سفره وقتي به طرفت ميگي نمکدون و بده ...اول خودش نمک ميريزه رو غذاش بعد ميدن بهت
بعد از يک عمر، بالاخره نفهميدم که هنگام روبوسي بايد دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم يا سه بار، تا هر دو نفر ضايع نشيم
پدر بزرگ رو به نوه:
ديــکتــاتــور کيــست؟ ديــکتــاتــور اون بچّه ي دو سالـــست که بيست نــفــر مجبورند به خاطــر اون کــارتون نــگاه کنــنــد
يکي از ترس ناک ترين جملات دوران مدرسه ،اين بود که : "يه برگه از کيفتون بياريد بيرون"
سيب تا حالا 3تا کار مهم کرده!! اول حوا رو گول زد، بعد نيوتن رو از خواب بيدار کرد، و در آخر نظر آقاي استيو جابز - رئيس کمپانيAppLe - رو به خودش جلب کرد.
* ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... * ..... *
دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 17:9 توسط گندم |
|
|
شیشه ای می شکند ...
یک نفر می پرسد : چرا شیشه شکست ؟؟؟ یک نفر می گوید : شاید این رفع بلاست! دیگری میگوید: شیشه ی پنجره را باد شکست. دل من سخت شکست. هیچ کس ، هیچ نگفت. قصه ام را نشنید. از خودم می پرسم ... ارزش قلب من از شیشه ی یک پنجره هم کمتر بود....؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 23:12 توسط گندم |
|
|
تقدیم به همه زنان دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی.... برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی... در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! و این, رنج است, خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است . . . . . دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 10:6 توسط گندم |
|
|
یک دختر در حمــــــام
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 8:12 توسط گندم |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:18 توسط گندم |
|
بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی!نام بازی: بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی ! داور: خداوند کمک داور: وجدان خودتون با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم کسی هست که در این پرواز یاریم کند؟!
اسم بازی هست پرواز با هزار تومن . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد؟! خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محک هست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم. این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که صرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن. ما حداقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده. نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده. اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام. اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه. داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده. یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن. باید به دوستاشون اطلاع بدن. که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه. یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده. شرایط بازی به اختصار : 1.قرار دادن همین پست در وبلاگتان! 2.عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)! من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید! تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱- 23540 لینک مستقیم عضویت در محک 3.واریز حداقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک.( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن) 4.اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان. 5.و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه. یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی رو شروع کنید...
نکته: هر کس در بازی عضو شد به ایشون اطلاع بدهد که یه آماری داشته باشند! آمار پروازکنندگان تا این لحظه! !
پ.ن : میدونم که خیلی هاتون دوست ندارید بقیه بفهمن شما عضو شدید، اما واسه اینکه بقیه هم برن عضو بشن این پست رو در وبلاگتون قرار بدید،حتی اگه ۱نفر هم به واسطه شما عضو محک بشه، خیلی کار بزرگی کردید!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 17:7 توسط گندم |
|
|
یه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه. يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه. يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 21:56 توسط گندم |
|
|
دلت شاد و لبت خندان بماند برایت عمرجاویدان بماند خدارا میدهم سوگند برعشق هرآن خواهی برایت آن بماند بپایت ثروتی افزون بریزد که چشم دشمنت حیران بماند تنت سالم سرایت سبز باشد برایت زندگی آسان بماند تمام فصل سالت عید باشد چراغ خانه ات تابان بماند اللهم عجل لولیک الفرج |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 8:59 توسط گندم |
|
|
"فقــط می تونــم اینــو تقــدیمت کنــم عشق من" "بخـــاطر تمـــام بودنهـــات " "همیـــشه باش" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:31 توسط گندم |
|
|
خدایا |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 17:19 توسط گندم |
|
|
مرد- نمیفهمم چرا مسئله رو اینقد بیخودی مشکل میکنی. من که گفتم جریان چی بوده عزیزم، تازه مگه باهم قرارنذاشته بودیم... زن- نه، نه، نه منظورم اینا نیس...! مرد- پس چی یه؟ ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:19 توسط گندم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:20 توسط گندم |
|
|
عشق یعنی ذره ذره سوختن عشق یعنی همچو شمع افروختن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 8:6 توسط گندم |
|
|
نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی.. خداوندا تو تنهایی و من تنها .. تو یکتایی و بی همتا و لیکن من نه یکتایم نه بی همتا فقط تنهای تنهایم .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 13:40 توسط گندم |
|
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 22:54 توسط گندم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 19:57 توسط گندم |
|
|
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت : اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. " براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ". مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند ! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 18:19 توسط گندم |
|
|
استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى میافتد؟ استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.
زندگى همین است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 10:41 توسط گندم |
|
|
کابوس میدیدم از خواب پریدم که به اغوش تو پناه ببرم
افســـــــوس...............
یادم رفته بود که از نبــــودنت به خواب پناه بردم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 23:1 توسط گندم |
|
|
بی رحم وقتی دوستش گنجشک های کوچک را با تیر و کمان نشانه گرفت، فکر کرد که او بی رحم ترین آدم دنیاست، اما وقتی اولین تکه گوشت پرنده کباب شده را در دهانش گذاشت، کمی فکر کرد و بعد گفت: می شود تیر و کمانت را چند روزی به من قرض بدهی؟
گنــــدم مزرعه داری روی زمینش بذر گندم کاشت، آب داد و نگهداریش کردند، مدتی گذشت و بذرها جوانه زده و سبز شدند و قد علم کردند، با گرم شدن هوا ساقه ها زرد شد و آماده درو. به تعداد هر دانه ده دانه گندم از زمین چیده شد، آرد شد و سپس نان، با خوردن نان قوت گرفت و زمین گندم را تبدیل به باغستان کرد، درختها میوه دادند و کهنسال شدند. تنه های فرسوده را برید و کلبه را تبدیل به ویلایی زیبا کرد. سپس از باقی چوبها کاغذ ساخت و در زمان پیری خاطراتش را بر روی کاغذ آورد و کتابی نوشت، کتابی که فقط یک برگ داشت و رویش نوشته بود: گندم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:20 توسط گندم |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 8:20 توسط گندم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:52 توسط گندم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ از بخشهاي مختلفی تشكيل میشه که سعی میکنم جذاب باشه و شما هم خوشتون بیاد. نظرتون برام مهمه. یادتــون نــره.
--------------------------------------------- به دنیایی که نامردان عصا از کور می دزدند، من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم ... --------------------------------------------- اگه یه روز شاد بودی آروم بخند تا غم بیدار نشه و اگه یه روز غمگین شدی آروم گریه کن تا شادی نا امید نشه ! --------------------------------------------- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود |
| آرشیو موضوعی |
|
آشپزي طنز داستان و حکایت داستان عاشقــــــانه بهانه دل نوشته ترانه هاي كودكانه فال حافظ مادران نمونه شاعرانه پندنامه |
|
RSS
|